X
تبلیغات
مهر پاییزی
چند وقت پیش، مشکلی پیش اومد که یه عالمه از مطالب وبلاگمو از دست دادم.  نسخه پشتیبان هم ازشون نداشتم. انقدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم که وبلاگمو حذف کنم تا یه وبلاگ با اسم جدید باز کنم. اما به دلم ننشست. پس دوباره با اسم مهر پاییزی  و با یه قالب جدیدبرگشتم. حالا بعد از دو سال، دوباره از اول شروع کردم. اشکالی نداره. شاید حکمتی در این کار بوده....

به نظرم، این یکی از قشنگیای زندگیه که بعضی وقتا، دلبخواه یا به اجبار، از وسط راه برگردی و از اول شروع کنی. شاید آخرش، قشنگتر و بهتر از دفعه قبل باشه.



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 13:20 | نویسنده : انیسه |
من نمی دونم که این چه سریه که  بعضی آقایون ، وقتی صندلی عقب ماشین، کنار دستشون یه خانوم می بینن، تازه یادشون می افته که چقدر کمبود خواب دارن!؟!



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:59 | نویسنده : انیسه |


چند وقته که همه کسایی که دور برم هستن، یا مادر شدن یا به زودی مادر می شن؛ چه از دوستام، چه از فامیل. به همین خاطر همه اطرافیان( چه فامیل خودم و چه فامیل شوهرم)، چه به نگاه، چه با تذکر و کنایه وچه با نصیحت، سعی می کنن که بهم بفهمونن که داره دیر می شه. اما کو گوش شنوا!

نه اینکه بخوام لجبازی کنم، بلکه معتقدم که اونی که اون بالاست، هر وقت که اراده کنه و اگه صلاح بدونه، منم مادر میشم. البته اگه قسمتم باشه.




تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 1:31 | نویسنده : انیسه |

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی؛

قرآنش نگهدارتان،

آینه اش روشنی زندگیتان، 

سکه اش برکت عمرتان،

سبزه اش طراوت و شادابی دلتان، و

ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد.

پ: این متن پیامکی بود که برایم رسیده بود و دوست داشتم که شما را نیز در آن سهیم کنم.




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 12:59 | نویسنده : انیسه |
الا ای چاه، یارم را گرفتند                   گلم، عشقم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی              همه دار و ندارم را گرفتند


دگر پروانه بال و پر ندارد                  توان میخِ رویِ در ندارد

مفسرها، همه با خون نویسید             که قرآن علی کوثر ندارد



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 12:37 | نویسنده : انیسه |


چند وقته که شدیداًدلم می خواد که مادر باشم. مخصوصاً وقتی پستهای دوستانی که مادر هستند، رو می خونم که از بچه هاشون و لحظه های مادریشون نوشتن. چشمامو می بندمو خودمو جای اونا میذارم. خیلی لذت بخشه. دیوونه کننده است. کاش به زودی نصیبم بشه!



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 9:26 | نویسنده : انیسه |

بعضی وقتا حس می کنی که دیگه نمی تونی سنگینی حرفایی که توی دلت تلنبار شده رو تحمل کنی؛ پس مینویسیشون، اما می بینی که خوندنشون هم ممکنه باعث دلخوری و ناراحتی عزیزات بشه، پس پاکشون می کنی یا اینکه کاغذو آتیش می زنی تا حرفایی که نوشتی، خاکستر بشن. حالاهم تو سبک شدی، هم حرفات....



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 9:21 | نویسنده : انیسه |

بعضی وقتا که فکر میکنی تنها موندی؛ فکر می کنی که هیشکی برات نمونده؛ وقتی که فکر می کنی که دیگه کم اوردی، یه دفه خدا بهت اشاره می کنه؛ بهت می فهمونه که پیشته، که هواتو داره، که هیچوقت تنهات نذاشته و نمی ذاره،...... و تو خجالت زده از اینکه حضورشو فراموش کرده بودی، با چشمای خیس زمزمه می کنی: « یا الرحم الراحمین!» بهش توکل میکنی ومنتظر طلوع آفتاب فردا می مونی.



تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 21:6 | نویسنده : انیسه |