چند وقت پیش، مشکلی پیش اومد که یه عالمه از مطالب وبلاگمو از دست دادم.  نسخه پشتیبان هم ازشون نداشتم. انقدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم که وبلاگمو حذف کنم تا یه وبلاگ با اسم جدید باز کنم. اما به دلم ننشست. پس دوباره با اسم مهر پاییزی  و با یه قالب جدیدبرگشتم. حالا بعد از دو سال، دوباره از اول شروع کردم. اشکالی نداره. شاید حکمتی در این کار بوده....

به نظرم، این یکی از قشنگیای زندگیه که بعضی وقتا، دلبخواه یا به اجبار، از وسط راه برگردی و از اول شروع کنی. شاید آخرش، قشنگتر و بهتر از دفعه قبل باشه.



تاريخ : شنبه هفدهم اسفند 1392 | 13:20 | نویسنده : انیسه |
 

نذر کرده ام

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم
که زندگی را باید با لذت خورد
ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و
بعد لبخند زد
و
دوباره با شوق به راه افتاد
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم
که این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است
و
آب از آسیاب
و
طبل طوفان از نوا افتاده است
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم
که یادم بیاید
زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی
پاییز هم می شود
رنگارنگ
از همه رنگ
بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و
یادم بیاید
که
هیچ بهار و پاییزی
بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی
بی طوفان...

مهدی اخوان ثالث

 



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 2:15 | نویسنده : انیسه |

امشب، شب خاصیه. یه شب بزرگ. یه بهونه که دوباره یادمون بیفته که یه خدای بزرگ اون بالا هست که فقط منتظره که صداش کنیم. خدای بزرگی که بزرگترین خواسته ما، براش کوچکترینه. پس امشب، سر سجاده، وقتی که خدا رو به صدای بلند خوندی، وقتی با گونه های خیس از اشک رو به سوی آسمون کردی، یادت نره یادی هم از اونایی بکنی که دیگه پیش ما نیستن تا ازین شب بهره ببرن. یا اونایی که تو بستر بیماری هستن. حتی اونایی رو هم که باهاشون قهری یا ازشون دلخوری، یاد کن. آخه امشب خیلی شب عزیزیه.

امشب، پنجره های ملکوت به بهانه ای دیگر گشوده می شوند و چه عاشقانه می سراید: این الرجبیون؟ چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده را می کشد.

خدایا به بزرگیت قسمت میدم که به حرمت این شب عزیز و این ماه عزیز که ماه استغفاره، همه ما رو ببخشی و کمکمون کنی که لایق بندگی تو باشیم. آمین ، یا غفور و یا رحیم.

در لیله الرغائب، شب آرزوها، ما رو از باغ دعاتون محروم نکنید. التماس دعا.



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 14:34 | نویسنده : انیسه |
من نمی دونم که این چه سِریه که  بعضی آقایون ، وقتی صندلی عقب ماشین، کنار دستشون یه خانوم می بینن، تازه یادشون می افته که چقدر کمبود خواب دارن!؟!



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 11:59 | نویسنده : انیسه |


چند وقته که همه کسایی که دور برم هستن، یا مادر شدن یا به زودی مادر می شن؛ چه از دوستام، چه از فامیل. به همین خاطر همه اطرافیان( چه فامیل خودم و چه فامیل شوهرم)، چه به نگاه، چه با تذکر و کنایه وچه با نصیحت، سعی می کنن که بهم بفهمونن که داره دیر می شه. اما کو گوش شنوا!

نه اینکه بخوام لجبازی کنم، بلکه معتقدم که اونی که اون بالاست، هر وقت که اراده کنه و اگه صلاح بدونه، منم مادر میشم. البته اگه قسمتم باشه.




تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 1:31 | نویسنده : انیسه |

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی؛

قرآنش نگهدارتان،

آینه اش روشنی زندگیتان، 

سکه اش برکت عمرتان،

سبزه اش طراوت و شادابی دلتان، و

ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد.

پ: این متن پیامکی بود که برایم رسیده بود و دوست داشتم که شما را نیز در آن سهیم کنم.




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 12:59 | نویسنده : انیسه |
الا ای چاه، یارم را گرفتند                   گلم، عشقم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی              همه دار و ندارم را گرفتند


دگر پروانه بال و پر ندارد                  توان میخِ رویِ در ندارد

مفسرها، همه با خون نویسید             که قرآن علی کوثر ندارد



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 12:37 | نویسنده : انیسه |


چند وقته که شدیداًدلم می خواد که مادر باشم. مخصوصاً وقتی پستهای دوستانی که مادر هستند، رو می خونم که از بچه هاشون و لحظه های مادریشون نوشتن. چشمامو می بندمو خودمو جای اونا میذارم. خیلی لذت بخشه. دیوونه کننده است. کاش به زودی نصیبم بشه!



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 9:26 | نویسنده : انیسه |

بعضی وقتا حس می کنی که دیگه نمی تونی سنگینی حرفایی که توی دلت تلنبار شده رو تحمل کنی؛ پس مینویسیشون، اما می بینی که خوندنشون هم ممکنه باعث دلخوری و ناراحتی عزیزات بشه، پس پاکشون می کنی یا اینکه کاغذو آتیش می زنی تا حرفایی که نوشتی، خاکستر بشن. حالاهم تو سبک شدی، هم حرفات....



تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 9:21 | نویسنده : انیسه |

بعضی وقتا که فکر میکنی تنها موندی؛ فکر می کنی که هیشکی برات نمونده؛ وقتی که فکر می کنی که دیگه کم اوردی، یه دفه خدا بهت اشاره می کنه؛ بهت می فهمونه که پیشته، که هواتو داره، که هیچوقت تنهات نذاشته و نمی ذاره،...... و تو خجالت زده از اینکه حضورشو فراموش کرده بودی، با چشمای خیس زمزمه می کنی: « یا الرحم الراحمین!» بهش توکل میکنی ومنتظر طلوع آفتاب فردا می مونی.



تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 21:6 | نویسنده : انیسه |